قبلش به اصرار متعه گرامی، رفتیم برای خرید پیرهن و ادکلن و …
صبح روزی که شبش عروسی بود، از ساعت چهار و نیم صبح بیدار بودم و تا شب همه اش مشغول دویدن بودم.
لباس پوشیدم که برم مراسم. دیدم کمربندم خرابه! پریدم بقالی سر محل و یک عدد ابتیاع فرمودیم.
چند تن از دوستان مجازی به همراه همسرانشان هم تشریف آورده بودند. یکی از این دوستان گفتند که همسر موقتشون هم نبریک گفته!
تعداد دوستانی که دعوت کرده بودم، معادل تعداد فامیلهامون بود. تبریکاتشون هم مثل همیشه تکراری بود! - خدا مادر بچه هات رو زیاد کنه - ایشالا جشن هر سالت باشه - …
در شب حنابندان و عروسی، خیلی چیزها رو بلد نبودم! به حاج خانم گفتم که «خب این چیزا معمولا در مجالس زنونه اتفاق میفته نه جلوی آقایون و خب طبیعیه که خیلی چیزها رو بلد نباشم، انشاءالله تجربه ای بشه برای همسران بعدی!»
خرج عروسیم برای خیلی ها اسوه حسنه! ست. در عقد کمتر از 100 و در عروسی کمتر از 800 خرج شد.
باز هم ممکنه نتونم بروز کنم؛ راهی مشهد هستم تا ساعاتی دیگر…